ای که عالم را فدای اشک چشمانت دهم

اشک اگر خواهی بگو یک ابر بارانت دهم

دست لرزانت که می بینم خجالت می کشم

دست ها را دستگیر دست لرزانت دهم

دل که هر روز از پی عشقی روان شد نو به نو

برکنم از جملگی در بند احسانت دهم

کاش می شد بار دیگر سرنهم بر دامنت

شعر و لالایی بخوانی دل به دامانت دهم

هرچه دارم از تو دارم، هستیم حتی ز توست

از خودم چیزی ندارم تا به قربانت دهم

ای امید ار هست جنت زیر پای مادران

بوسه دادم خاک پایت ، تا که مهتابت دهم

/ 0 نظر / 8 بازدید